دخترمینابی من
#روز_دختر
دختر مینابی من!
روزت مبارک دختر مینابی من!
ای دامن پرچین و هم گل آبی من!
بعد از چهل شب لاله هایم واژگون است
بیرون بیا ای اختر مهتابی من!
حالم گرفته، اشکمان خشکیده امشب
گفتند بعد از تو گرفته خواهرت تب
بابا ندارد پای رفتن سوی قبرت!
انگار افتاده به جانش نیش عقرب
بعد از تو حتی مدرسه دیگر ندارد
بوی تو را، روزی مگر باران ببارد
اینجا برایت حجله بستم تا بیایی
بی تو بگو دنیا برای من چه دارد؟!
دیدم میان خاک ها انگشترت را
یا زیر آجرپاره ها خون سرت را
دستی فقط مانده از آن جسم نحیفت
چون جام خون دیدم دوچشم مادرت را
مانند اسپندی که روی آتش افتاد
دیدم که دستان تو را میبرد آن باد
مادر میان آه و حسرت داد می زد
بابا به فکر جشن پایانی خرداد!
وقتی سفر کردی تو خونین پیکر من!
شد جشن تکلیفت تمام ای دختر من!
گفتند: «روزه اولی» بودی؛ بمیرم…!
می سوخت جای تو عزیزم حنجر من!
گفتند: دیدی خواب مولایت علی(ع) را
دیدی به چشمت چهر زیبای ولی را
گفتی که جمع دوستانت در نمازند…
یعنی که می بینی تو هم سیدعلی(ره) را
در ماه قرآن لحظه ها بوی خدا داشت
دستان دختر بازهم رنگ حنا داشت
روز نهم از ماه اسفند و چنین تلخ…
میناب آری؛ رنگ و بوی کربلا داشت.
هادی دهقانیان نصرآبادی
(رهرو یزدی)